تبليغاتX
عاشقی گمشده

عاشقی گمشده

اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ، به حقیقت عشق نیست.

 

Divider Graphics and Scraps

سلام سلام به همه فرشته های مهربونم که توی این مدت تنهام نذاشتین

امیدوارم همتون هرجاکه هستیدخوب و خوش باشید ازتک تک شماها تشکرمیکنم

بابت نظرات قشنگتون واقعا خوشحالم که دوستایی مثل شمادارم.

جیغغغغغغغ بنفش آخیش بالاخره بعد این همه مدت دوری

ودلتنگی انتظارم تموم شد بازم میخوام وب نویسی روشروع کنم.

دست تک تکتون دردنکنه ازهمین جا همتون رومی بوسم

تصاویرشباهنگ Shabahang- New Year Greetings

Divider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

Divider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ

 

 

Divider شکلک های شباهنگDividerشکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

Divider شکلک های شباهنگDividerشکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ

با گفتن اینکه : یافتن عشق غیر ممکن است، مانع ورود عشق به زندگی خود نشو، سریع ترین راه دریافت عشق، بخشیدن آن به دیگران است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 11:25  توسط ......مجنون  | 

اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ، به حقیقت عشق نیست.

 

Divider Graphics and Scraps

سلام سلام به همه فرشته های مهربونم که توی این مدت تنهام نذاشتین

امیدوارم همتون هرجاکه هستیدخوب و خوش باشید ازتک تک شماها تشکرمیکنم

بابت نظرات قشنگتون واقعا خوشحالم که دوستایی مثل شمادارم.

جیغغغغغغغ بنفش آخیش بالاخره بعد این همه مدت دوری

ودلتنگی انتظارم تموم شد بازم میخوام وب نویسی روشروع کنم.

دست تک تکتون دردنکنه ازهمین جا همتون رومی بوسم

تصاویرشباهنگ Shabahang- New Year Greetings

Divider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

Divider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ

 

 

Divider شکلک های شباهنگDividerشکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

Divider شکلک های شباهنگDividerشکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ

با گفتن اینکه : یافتن عشق غیر ممکن است، مانع ورود عشق به زندگی خود نشو، سریع ترین راه دریافت عشق، بخشیدن آن به دیگران است

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 12:52  توسط ......مجنون  | 

اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ، به حقیقت عشق نیست.

 

Divider Graphics and Scraps

سلام سلام به همه فرشته های مهربونم که توی این مدت تنهام نذاشتین

امیدوارم همتون هرجاکه هستیدخوب و خوش باشید ازتک تک شماها تشکرمیکنم

بابت نظرات قشنگتون واقعا خوشحالم که دوستایی مثل شمادارم.

جیغغغغغغغ بنفش آخیش بالاخره بعد این همه مدت دوری

ودلتنگی انتظارم تموم شد بازم میخوام وب نویسی روشروع کنم.

دست تک تکتون دردنکنه ازهمین جا همتون رومی بوسم

تصاویرشباهنگ Shabahang- New Year Greetings

Divider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

Divider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ

 

 

Divider شکلک های شباهنگDividerشکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

Divider شکلک های شباهنگDividerشکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگDivider شکلک های شباهنگ

با گفتن اینکه : یافتن عشق غیر ممکن است، مانع ورود عشق به زندگی خود نشو، سریع ترین راه دریافت عشق، بخشیدن آن به دیگران است

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:45  توسط ......مجنون  | 

تو آسمون قلبم خدا خودش نوشته / یه لحظه با تو بودن قشنگتر از بهشته . . .

 

        

شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از
شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا
شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا
ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد

 

 

   

پرسید که چرا دیر کرده است ؟

 نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من ‏است

 تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم

امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است

 ‏خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است

 گفتم از عشق من چنین سخن مگوی ‏گفت : خوابی سالها دیر کرده است

در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است

 راست ‏گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده

 

 

زندگی زیباست اگرچه سخت است

جاده ای است هموار اگرچه پرپیچ و خم است

دفتری است کوچـــــــک اگرچه پر معناست

آسمانی است آبی اگرچه گاهی بارانی

خاطراتش زیباست اگرچه پر معماست

و

در آخر ...

دریایی است طوفانی که ساحلش آرام و قرار ندارد.

اگر معنای عشق دل شکستن است ، پس لعنت به عشق ! اگر رسم عاشقی این است که قلب

آنکه دوستش داری را بسوزانی و بعد از مدتی رهایش کنی پس لعنت به تو که مرا در این دنیای

دروغین در به در کردی! او که ادعا می کرد که تا آخرین لحظه نفسهایش همسفر من است ، رفیق

 نیمه راه شد ، او که ادعا می کرد که در این دنیای بزرگ تنها مرا دارد و با کسی نیست ، هم نفس

 غریبه ای دیگر شد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:44  توسط ......مجنون  | 

وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.

*

یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.

*

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

*

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

*

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی .

*

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

*

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

*

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

*

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

*

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"

*

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

*

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

*

با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن.

*

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

*

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

*

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

*

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

*

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

*

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "

*

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

*

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

*

وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

*

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

*

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

*

در حمام آواز بخوان.

*

در روز تولدت درختی بکار.

*

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

*

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

*

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

*

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

*

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

*

شیر کم چرب بنوش.

*

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

*

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

*

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:43  توسط ......مجنون  | 

امروز یکی بهم گفت فراموشت کنم

خندم گرفت...

اما گریه کردم!

فهمیدم نمی دونه چه غمه بزرگی تو دلمه

ندیده بود قلبم شکسته

ندیده بود گل عشقی رو که هر روز با گریه هام سیرابش میکنم هنوز پژمرده نشده

هیچی نگفتم

ولی چشمام همه چی رو گفته بودن...

چرا چشمای آدما هیچ وقت دروغ نمی گن؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:41  توسط ......مجنون  | 

عشق 90 دقیقه ای@@@@@

 

 

عکسهای عشقولانه

زیبا سلام...

پرچم کمک داور سرنوشت مدتهاست به علامت در آفساید ماندن شادیهایم بالاست .

نتیجه سرنوشت من وزمستان با هم به تساوی کشیده شد، درحقیقت بازی به نفع

تو تمام شد.

 تقدیر،قـانون گل نهایی را منحل کـردتا مبادا توباگل لبـخندت دروازه

سکوت مرا بشکنی .

 سرنوشـت حتـی ثانیـه ای وقت اضـافی برای بازپس گرفتـن

انتقامم ازغم تو منظورنکرد.قلب بیشترین گل را از توخورد، تودروازه قلـبـم را با

مهارتی عجیب گشودی وترجیـح دادی که دروازه سـکوتم همچـنان بسـته بماند.

شنیدم که تکل ازپشت کارت قرمزدارد، نمی دانم ان زمـانی که سرنوشت به تنـها

بخش باقی مانده ازآرزوهای من پشت پا زد،داورها کـجا بودند؟

هیــچ کس حتی

کارت زرد نشانش نداد،چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی بیند.

زیبا! سکوت تو خطای مسلّمی است که پنالتی دارد، زیبا! غمت آرزوهـایم را درو

کرد، مدّت هاست که تو دفاع آخـر یا همان عقل مرا به شدّت مصـدوم کرده ای،

یاد تو داءم با ضربه ای آزاد درست کناردروازه های قلبم آتش به جانم می زتد.

حقّا که   دروازه خودرا بسـتـی ونـقـطه ضـعف دل رسـوای مـرا یـافـتـی ،

زیبا! قضیه یک کرنرساده نیست ،  تو ازهمه طرف به مـن گل زدی ، درد دلهـایم

را به اوت نزن ، خدا اینها شوت های هوایی یک نفس نیستند،ضد حمله هم نیستند

که دفعشان کنی ، زیبـای من نـگذار فراق تو درهـمین بازی نخست ازدورشـرکت

کنندگان درمسابقه زندگی جام پیکارحذفم کند،زیبا توچه آسان مـرا ازاوج جـدول

آرامش به دسته آخردلواپسی فرستادی من فقط ازتوگل خوردم ، حـالاکـه درکـم

می کنی با مهربانیت برایم ازتقدیر،آوانتاژ بگیر،زیبا یادتودربین نوددقیقه صبوری

وتحمّل هم رهایم نمی کند،تورابه خدا تجدید نظرکن ،تو دیگرکارت قرمزنشانم نده

کسی که خودش یک کارت زردهم نداردآن قدرمهربان است که گمـان نمی کنم به

کسی که خطایش تنها دیوانگی اوست قرمزنشان دهد، زیبا! مـحرومم نکن ،بـگذار

تماشایت کنم تازندگی کنم ،من بادیدار تو زمین وتوپ تقدیررا خواهم بوسید وبا

افتخار به عنـوان پیش کسوتی درعشق برای هـمیشه باجـام زنـدگی خداحافظی

خواهم کرد.

  کسی که نبودن تو حتّی درتخیّلش هم نمی کنجد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:39  توسط ......مجنون  | 

شب بی ستاره

 

9

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...


دلم عجیب هوای دیدنت را
کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم
نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی
نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از
من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر


بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.


می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.


به سراغت نیامدم چون روح
باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب
عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.


نبودی تا ببینی که چگونه
غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی
قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی
که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...


تو خود گفتی که دنیا
فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود
گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...


حالا‌ از آن حرفهای
رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز
به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!


و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.


لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:38  توسط ......مجنون  | 

دل گرفته


 نمی دانم چرا رسوا شد این دل

                                           غریب و بی کس تنها شد این دل

 نمی دانم چرا از ابر گریان

                                             نصیب ما نشد یک قطره باران

 نمیدانم چرا با من چنین کرد

                                               دل دیوانه را عاشق ترین کرد

 نمی دانم چرا سبزی خزان شد

                                               وجود خنده ای بر ما گران شد

 نمی دانم چرا دلها شکسته

                                             زمین و اسمان از هم گسسته

 نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

                                                نمی دانم چرا من را فدا کرد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:36  توسط ......مجنون  | 

 

هر روز شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال می کند

هِی با شماره های غلط زنگ می زند آن وقت

من اشتباه می کنم و او با اشتباه های دلم حال می کند

دیروز یک فرشته به من می گفت...

تو گوشی ِ دل خود را بد گذاشتي ...

آن وقت ها كه خدا به تو زنگ مي زد

چرا جواب ندادي ... چرا بر نداشتي؟!

يادش بخير آن روزها...

مكالمه با خورشيد...

دفترچه هاي ذهن كوچك مرا سرشار از خاطره مي كرد

امروز پاره است...

آن سيم ها كه دلم را تا آسمان مخابره مي كرد...

با من تماس بگير خـــــــــــــــــــــــــــدايا

حتي هــــزار بار

وقتي كه نيستم

لطفا" پيامت را روي پيام گير دلم بگذار ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:35  توسط ......مجنون  |