اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ، به حقیقت عشق نیست.
![]()
سلام سلام به همه فرشته های مهربونم که توی این مدت تنهام نذاشتین
امیدوارم همتون هرجاکه هستیدخوب و خوش باشید ازتک تک شماها تشکرمیکنم![]()
بابت نظرات قشنگتون واقعا خوشحالم که دوستایی مثل شمادارم.![]()
جیغغغغغغغ بنفش آخیش بالاخره بعد این همه مدت دوری![]()
ودلتنگی انتظارم تموم شد بازم میخوام وب نویسی روشروع کنم.![]()
دست تک تکتون دردنکنه ازهمین جا همتون رومی بوسم![]()
خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.![]()
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.![]()





در
سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی
که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش
را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی
آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع
و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش
هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او
پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر
شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال
نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با
این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند.
ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش
های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی
دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره
و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای
جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.
با گفتن اینکه : یافتن عشق غیر ممکن است، مانع ورود عشق به زندگی خود نشو، سریع ترین راه دریافت عشق، بخشیدن آن به دیگران است![]()










